تبليغاتX
هیس!!!

 

                                    نیلوفر، روحت شاد

 

 

 

 

نیلوفر

تو با ما چه کردی؟

فراموش کردی مادرت را؟

او که شبهایش را

با رویای شب عروسی تو صبح می نمود

فراموش کردی پدرت را؟

او که خوشبختی ات را

در این دنیای بخت برگشته، در دل می پروراند

فراموش کردی برادرت را؟

او که دل کوچکش را

به بیداری تو ازاین کابوس لعنتی خوش کرده بود

نیلوفر

فراموش کردی دوستانت را؟

آنها که قلبشان بی تو ویران شد

چشم هایشان مملو از باران شد

نیلوفر

تو با ما چه کردی؟

گلها، سراغت از باران می گیرند

باغچه بی تو لطفی ندارد

جواب گلها را می دهم

جواب باغچه را خواهم داد

جواب مادرت را چگونه بدهم؟

به پدرت چه گویم؟

دلت برای نیما، برادرت نسوخت؟

نیلوفر

تو پرواز را باور کردی

تو پر کشیدن را فهمیدی

تو آزادی و رهایی را رقصیدی

ولی ما که آسمان را ندیده ایم

ما که پرنده را نمی شناسیم

ما که رهایی را نفهمیده ایم

ما چگونه با نبودنت کنار بیائیم؟

نیلوفر بگو که بر می گردی

بگو که این فقط یک خوابست

تو که بیداری، به ما بگو

بگو که ما هم بیدار شویم

نیلوفر

دوستانت همه دیوانه شده اند

وای به حال مادرت

جواب او را چگونه بدهم؟

به پدرت چه بگویم؟

نیما، برادرت گناه نداشت؟

می دانم که اکنون آزادی

می دانم که اکنون دلشادی

می دانم که لباس سپید عروسی بر تن دادی

اما

اینجا همه مجنونند

اینجا همه دل خونند

اینجا همه از سیاهی و آه و عزا می گویند

 

تا سلامی دوباره

فعلا خدانگهدارت

روحت شاد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:9  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می نویسم

می نویسم برای باران

برای ابرهای تشنه و حیران

برای زمین خشک و ویران

طلوع عشق نزدیک است

می نویسم تا سحرگاهان

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:37  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

                                      ندا سلطان، تولّدت مبارک

 

 

نمی خواستم، واقعاً نمی خواستم. نه به خاطر خودخواهی خودم، نه، من واقعاً نمی خواستم که دگر بار چهرهء تیره و تار این دنیای مکّار را ببینم. نمی خواستم که خاطرات تلخ این برزخ جبّار را به یاد آورم.  من واقعاً نمی خواستم که  دلهرهء فراموش ناشدنی یک غم قدیمی را در خون های گندیدهء رگهای پوسیده ام حس کنم. نمی خواستم که پیغام برِ مرگ روشنایی برای خورشید دل شکسته و تنهای رویاهایم باشم. من واقعا نمی خواستم که چهرهء ماه را در عمق چاه زندانی نمایم و  روح راه را در بستر جادّه های بی پناه خاک کنم.

و عجب آنکه من نمی خواستم ولی تو گویی که باید اینگونه می شد! و می توان این را نوعی جبر آغشته به اختیار نام نهاد. جبری که می گوید باید باشی، و اختیاری که می گوید، چگونه باشی یا اصلا نباشی...

و من چون نمی خواستم که اختیارم، آغشته به جبری شود که خود آغشته به اختیار بود، پس تصمیم گرفتم که باشم، امّا نه از روی اجبار!

من به خوبی می دانم که جبراً وارد این دنیا شده ام و خود هیچ اختیاری در این باب نداشتم، و البته که نمی خواهم بر این "جبر" بار ارزشی نهم، امّا اینک که سالروز تولّدم است، می خواهم که زندگی ام را مختارانه بنا نهم. می خواهم که اگر دگر بار پای در این دنیای قهّار نهادم، خودم باشم، نه آنکه شخصیتش را در آئینهء غبارآلود و جبرمنشانهء اطرافیانش می جوید.

نمی خواستم چیزی بنگارم، این بار واقعا نمی خواستم... امّا نتوانسم.. به خدا نتوانستم... چون دلم خشکیده است و احساسم در میان منگنهء زمانه، نابود شده است.

می گویند: چیزی ننویس، آرام باش، صبر کن...

وای بر من

چگونه می توانستم چیزی ننویسم، در حالیکه جوانان وطنم، پیکرشان را با جامه های خونین زینت بخشیده اند؟

چگونه می توانستم حرفی نزنم، در حالیکه چهرهء "ندا سلطان"، این جوان نازنین، این مظهر مظلومیت و فدا، بر ناخوداگاه ذهنم نقش بسته است؟

"ندا سلطان" یک نماد شد.

آنهایی که مرا از نگاشتن، می هراساندند، کجایند که بشنوند ندای آهسته و دخترانهء دختری را که به جای اکسیژن، از بینی اش خون تنفس می کرد؟

و من قلمم را به پای مردانگی "ندا"ها خواهم ریخت. به پای مردانگی شیرزنانی که درس غیرت و تعصّب به ما آموختند و به من فهماندند که بهترین فاصلهء بین تولد و مرگ، آزادگیست...

و من می خواهم این بار، آزادگی را زندگی کنم و قلمم را به مرکّب انسانیت و فرزانگی آغشته نمایم. می خواهم مخاطبینم را از آنچه که بر "نماد"های آزادی رفته است، آگاه نمایم.

می خواهم خودم باشم. شاهین جانپاک. و این بیشترین توقّعی است که دیگران از من داشته و کمترین انتظاریست که از خودم دارم...

و برای ضمانت ادّعایم، این بار این چنین می نویسم:

شمایی که تاریخ را ورق خواهید زد، اگر نام مرا در میان تاریکی ها یافتید، وصیت می نمایم که نفرینم کنید، تا پاکی خون آزادگانی چون "ندا سلطان"، تباه نگردد.

و اگر نام مرا در میان هزاران نماد آزادگی یافتید، دلشاد خواهم شد تا همانگونه که امشب برای "ندا سلطان" و صد ها نماد انسانیت دیگر دعا کردم، آرام وآهسته در زیر لب بازگوئید که: تولّدت مبارک...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:21  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

در سال روز دستگیری ناعادلانهء مدیران جامعهء بهایی ایران، تقدیم به آن هفت انسان آزاده و خانواده های عزیزشان

 

 

 

 

 

 

                                            پس تو کی می آیی؟

 

 

 

 

 

 

دل من برای دیدار تو هر روز تنگ است

پس تو کی می آیی؟

ماه من صدای غمناک شبی بی رنگ است

پس تو کی می آیی؟

این را دختری ناله کنان

آه کشان

ضجّه زنان

زیر لب هی می خواند

رو به عکس پدری می کرد که

یکسال بود در آن خانهء متروک نبود

دخترک جای پدر گل می گذاشت

و چنین در دل خود گل می کاشت

و به عطر گل خود ایقان داشت

گل او از طَبَق یاران بود

پدرش را گویم

او به جرم مذهب

و به جرم دینش

در ته زندان بود

و کنارش شش گل خندان بود

همه آئین بهایی داشتند

همه سودای فدایی داشتند

جرم آنها، همگی ایمان بود

دخترک می دانست

گر چه در شهر، هوا باران است

لیک در دل، پدر شادان است

چون به عشق خالقش زندان است

دخترک گریه کنان

گل به دست

آه کشان

رو به عکس پدرش کرد و خواند:

همان هنگام که در بندی، تو آزادی

همان هنگام که آزادی، تو در بندی

همین دنیا که می بینی

همه از جنس آزادیست

همه از جنس آن بند است

که این بنده چو نادانست

نمی داند که اسمش چیست؟

نمی داند که آزادیست

دخترک گر چه خوب می دانست

که پدر آزاد است

و به روح، دلشاد است

لیک او دختر بود

و دلش کوچک بود

زیر لب زمزمه می کرد آرام

دل من برای دیدار تو هر روز تنگ است

پس تو کی می آیی؟

ماه من صدای غمناک شبی بی رنگ است

پس تو کی می آیی؟

پس تو کی می آیی؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:58  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

                                      من هوا خواهم فقط

 

 

 

مدّتیست در نظرم خاموش است

چشمهء معرفت آدمیان

مدّتیست بوی علف پنهان است

در دل پر هوس عالمیان

چشم من بیدار است

من هوا می خواهم

تا که از جادّهء صلح و امید

تا که از عطر گل وصبح سپید

میوه ای بر چینم

نوش جانت دنیا

تو دگر خسته شدی ای یارم

و من از اشک دلت بی زارم

لای آن پیچک ها

پشت آن سرو بلند

در میان بغض مهتابی شب

من هوا می خواهم

تا که فریاد کنم فردا را

تا که من خاک کنم،غمها را

ساحلی خواهم ساخت

تا به او هدیه دهم دریا را

با نگاهم قصّه را می جویم

چون دلم را واقعاً خشکانده اند

سهم من را از هوا دزدیده اند

در کتاب قصّه ام امّا هنوز

از امید و عشق،شعرها خوانده اند

من حسابم ازشعار،پاک و سواست

من نگاهم در پی یک آشناست

تا سوالم را از او پرسم چنین:

بوی خاک تازه و باران کجاست؟

خواهشی دارم زتو ای آشنا

من سوالم را نخواهم هیچ جواب

از میان این همه راه غلط

من هوا خواهم فقط

من هوا خواهم فقط

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 15:33  توسط شاهین جانپاک  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin