حلالم کن...
چقدر دردناک بود زمانی که یافتم دردهایم در مقابل دردهایت پر کاهی هم نیستند!
مگر گناهت در جهان پیشین چه بود که تو را به آتش این جهنّم انداختند؟
تو که آزادی ات در یک لقمه نان نهفته است، و زندگی ات با یک وعده غذا معنادار می شود...
تو معنای کدام زندگی بی معنا هستی که نانوایان را خدایان آزادی می پنداری؟
و من، در این سوی دنیا، وقتی تو را می بینم، دلم برای این همه آزادی که دارم و نمی بینم، تنگ می شود.
برای لقمه های نانی که زیادی اند و در آتش جهنّمت می سوزند...
نه، نه... تو فرشته ای که بهشت را نشانم دادی...
و این من بودم که آزادی ات را به دور انداختم... و قفس تنگ اسارت را به دورت نقاشی کردم...
حلالم کن... فقط همین...

25 نوامبر، مبارک!
کوتاه خواهم نوشت، مفهومی را که بلندای تاریخ ماست. مفهومی را که از انسان و انسانیتش می گوید. مفهومی را که به تو و من امید می دهد تا باشیم و به بودن و شدن هایمان امیدوار. مفهومی که پدرانمان را شرمندهء تاریخ کرد و اینک این من و تو هستیم که می توانیم انتخاب کنیم. راهی را که آنها رفتند، همان راهی که ردّ پای شیون و ضجّه های مادرانمان بر آن نقش بسته است. همان راهی که پدرانمان با جهل توام با خشنودی پیمودند و با غرور به یکدیگر گفتند: ضعیفه را باید زد تا حرف گوش کند!
نمی دانم تو از کدام قبیله ای... چندان هم مهم نیست... ولی من راه دیگری را خواهم پیمود... راهی که تفاوت های جنسی برای همیشه از دایرهء لغات زندگی پاک شده است و تو چه دختر باشی، چه پسر، چه زن باشی چه مرد، چون انسانی، برای من ارزشمندی... همین!
این چند جمله را نوشتم که بگویم:
25 نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان گرامی باد

برای تو که هنوز نفس می کشی
این بار برای تو می نویسم... برای تو که هنوز نفس می کشی و هنوز آسمان را - مثل من - از این پائین ها می بینی... و به گریهء ابرهای زندگی بخش، امیدواری...
احسان! احسان عزیزم... می دانی که نمی شناسمت... و می دانم که شاید هیچگاه این چند خط را نخوانی... اما، تو هنوز زنده ای... پس بیا از زندگی بگوئیم... از اینکه می خواهی باز هم نفس بکشی و عدّه ای هوای زندگی ات را در شیشهء مرگ حبس کرده اند...
برادرم! هنوز 24 ساعت دیگر از زندگی ات باقی مانده است... بیا با هم امیدوار باشیم... تو را نمی دانم، من ولی به نیروهای ماورائی اعتقاد دارم... من ولی هنوز هم معتقدم که "امید" زنده است... و برای من و تو، لالایی زندگانی می خواند... گر چه در این ثانیه های بی انصاف، چشمهای معصومت، لباس خواب را از تن برآورده اند... و تو فردایی را می بینی که شاید دیگر نباشی -برای ما- و بیداری اکنونت، مملو است از خاطراتِ خاطراتی که نداشته ای و تجربهء لحظاتی که از تو گرفته اند...
مهربانم... مرگ حق تو نیست... این را، او که تو را آفریده نیز می داند... او زندگی را به تو بخشید... آنهایی که آن را از تو می گیرند، چه جوابی برای او دارند؟ او بخشید، و آنها بخشیده اش را غاصب شدند... تو گویی که آنها خدای خدایان هستند... لابد از خود می پرسی، این دگر چه دنیائیست؟ نه... نه... حتما از آن دنیا خواهی پرسید... از اینکه آیا قاضی دادگاه های آنجا خود خداست؟ و آیا روزی فرا خواهد رسید که قاضی های زمینی، در دادگاه های آسمانی محاکمه شوند؟
احسانم...نمی توانم... بیش از این نمی توانم... تنها... می خواهم با تو بیدار بمانم... و تا آخرین ثانیه ها، شعر امید را بخوانم... می دانم... می دانم که تو همیشه زنده خواهی ماند و نامت و یادت بر خاطر رنجیدهء ما با رنگ مظلومیت و معصومیت حک خواهد شد...
تنها بدان، که من نیز - چون بهایی هستم- تنها بودنت را می فهمم و اگر تو 24 ساعت دیگر زنده ای، من سالهاست که در زادگاهم اعدام شده ام... پس باور کن، که تمام باورهایت را باور دارم... و می دانم که هنوز آسمان را -مثل من- از این پائین ها می بینی... و به گریهء ابرهای زندگی بخش، امیدواری...

نیلوفر، روحت شاد
نیلوفر
تو با ما چه کردی؟
فراموش کردی مادرت را؟
او که شبهایش را
با رویای شب عروسی تو صبح می نمود
فراموش کردی پدرت را؟
او که خوشبختی ات را
در این دنیای بخت برگشته، در دل می پروراند
فراموش کردی برادرت را؟
او که دل کوچکش را
به بیداری تو ازاین کابوس لعنتی خوش کرده بود
نیلوفر
فراموش کردی دوستانت را؟
آنها که قلبشان بی تو ویران شد
چشم هایشان مملو از باران شد
نیلوفر
تو با ما چه کردی؟
گلها، سراغت از باران می گیرند
باغچه بی تو لطفی ندارد
جواب گلها را می دهم
جواب باغچه را خواهم داد
جواب مادرت را چگونه بدهم؟
به پدرت چه گویم؟
دلت برای نیما، برادرت نسوخت؟
نیلوفر
تو پرواز را باور کردی
تو پر کشیدن را فهمیدی
تو آزادی و رهایی را رقصیدی
ولی ما که آسمان را ندیده ایم
ما که پرنده را نمی شناسیم
ما که رهایی را نفهمیده ایم
ما چگونه با نبودنت کنار بیائیم؟
نیلوفر بگو که بر می گردی
بگو که این فقط یک خوابست
تو که بیداری، به ما بگو
بگو که ما هم بیدار شویم
نیلوفر
دوستانت همه دیوانه شده اند
وای به حال مادرت
جواب او را چگونه بدهم؟
به پدرت چه بگویم؟
نیما، برادرت گناه نداشت؟
می دانم که اکنون آزادی
می دانم که اکنون دلشادی
می دانم که لباس سپید عروسی بر تن دادی
اما
اینجا همه مجنونند
اینجا همه دل خونند
اینجا همه از سیاهی و آه و عزا می گویند
تا سلامی دوباره
فعلا خدانگهدارت
روحت شاد

